|
خاطراتمون |
![]() |
|
سمیرامونم ماشالا هنرمند از آب درومد خلاصه پاش شکست بپا پات نخوره به در ه ه ه بالاخره ما هم پیشی شدیم زور نزنین فقط بکس کلاس خودمون (اونم شک دارم ما هم گفتیم بیایم خودمونو تست کنیم بریم کنکور آزاد بدیم اینهمه پول دادم رفتم کنکور بدم که یک شکمی از عزا درارم هر چی به مامانم پیشنهاد دادم برام یک شکلات بخره اینارم گفتم که یه چیزی گفته باشم بعد سالی ماهی چه می کنن بکس آرمینه وقتی هم که امتحان تموم می شد به زور برگه از زیر دستمون می کشیدن خلاصه که امتحانای آخر مرقبا گریه می کردن بچه مون رو گازه ولی خدایی صندلیامونو خیلی باحال چیده بودن دمشون گرم ردیف آخر سالن اجتماعات ما هم که همه پیش هم بودیم هر سال که ثبت نام می کنن 12 قطعه عکس می گیرن از ما نمی دونم اینارو چی کار می کنن هیچی دیگه آخرشم که گند زدیم بچه ها قول می دم اگه بانک شمش طلا بردم
آخه عیدی هامم با مامان بزرگم بردم موسسه قوامین هیچی در بساط ندارم اگه خواستین پذیرای کمک هاتونم هستم بچه ها همکاری کنین درس بسه یه کم هنرنمایی هم خوبه راستی به برو بکسمون وبلاگم واگذار می شه بیاین تو مدرسه بهم بگین
داشتیم تو سالن طبقه دوم میزدیم می رقصیدیم
چند وقته اصلا دماغو دلشو ندارم ولی بدون نمی ری هیچ وقت از یادم چون زندست روزای بودن با هم آره اونا همه واسه من خاطرست فقط خالیه رو دیوارم قاب عکس من دلم واسه ی تو تنگ می شه تو هر روز دلت مثه سنگ می شه می خوام بشنوم صداتو خوب من صدات می ره تو وجود آروم من دلمو شکستی مثله شیشه خدافظ عزیزم واسه همیشه اینم یه شعر خوشگل امتحان فیزیک داشتیم که سالن اجتماعات پر بود رفتیم تو صلف که مثلا جدا بشینیم تقلب نکنیم حالا وجیهه وجدان درد گرفته نشسته رو صندلی آب قند براش بردیم میگه من بودم مرا با تو خیالی نیست اکنون تو را با من خیالاتی ست اکنون از آنچه تو بدان خوشحال هستی منم ناراحت این حالت شادی سفر با عشق معنا یابد آری تویی با من کمال آشنایی آری کنون سیر است از عشق نگفتن به پا افتادن و از دل نگفتن به رهبردار عشقم گفته بودم از این عشق مستم و افتاده بودم سر از کوی دلبر ببر ره ز دور سر از شادمانی ببر با ساتور من از روی مستی ندانسته ام که از دوستان وفا نا جسته ام سرت را ز مستی بکوب بر زمین که هست هیچ آیا عشقی جز این گهی شود امید گهی رنج و آز دگر باره زنه بود بساز آلالیا ای انیس دل کجا رفته شرف شرف گر نداری کمی عقل داشته باش در از حجله ی یار بگذشت کنون بگفتا تا به کی من یا کنون در این محفل می خانه ام من سر به سر دردانه ام بگذشتم از عشق تو دیوانه ام در راه تو ای عشق به کجا چنین شتابان گون از نسیم شتابان سمن از کنار گل رفت تو ای شیرین به کجا برفت سر عشق می کشیم رنج من نیابم چیزی جز این گنج یه حرف از مادر عروس: آفتاب مهرت سوزان است ای یار چرا سوزان است بی وفایی بی وفایی حافظا آخر تو تا کی بروی ای یار مگو با من که می روی ای یار می روم ز یاد تو ای یار زیبا چه کنم کنون از چهره ی زیبای تو ای یار آلالا انیسا این شعر رو سال اول دبیرستان من و آلاله سر کلاس ادبیات سرودیم برای کمک های نقدی و غیر نقدی به قول داداشمون دخترها 1-توی ماهيتابه روغن ميريزن پسرها 1-توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن (منم دارم حال کردی ؟ امان از دست این معلما و فشار درسا و عشق مبهم کریستین نه اینم مثل من بچه مودبی آخه من اگه 20 بارم پشت خطی بیاد هر دفعه سلام احوال پرسی می کنم کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد
و فلانی دانش آموز بود. قصد مکتب بکرد واز رختخواب گرم و نرمش جدا بشد و بدن کش بیاورد و به "آنجای" برفت و بعد از مدت مدیدی دل از آنجا بکند و بیامد اندرونی و چون سرو وضع خود بدید به گرمابه همی شد . صاف و صوف و سفید بیرون جهید، ساعت بدید و رمید و خیلی زود البسه بپوشید و کلی ژل و مل به موهای خود مالید و آن یک ذره موی دلبری را پیرایید و عطر و ادکلن به خود افشانید و از خانه بیرون پرید . به همی نرسیده بود که عطسه ی بلندی بزد و به کلینیکس همی محتاج بشد و لک و لوچه خود پاک بکرد تا دومی بیاید ولی واقع نشد . در باز بکرد و پای از دهان همی بیرون ننهاده بود که دو گربه میو کنان از جلو وی چنان بگریختند که زهره وی بترکاندند و شک همی به وی وارد آوردند . کله وی محکم به در بخورد و کیف به زمین بیانداخت . سر را محکم بمالید و دور و ور بر بپایید و خیلی طبیعی در ببست و کلینیکس دوم را بیرون بیاورد و کیف تمیز بکرد . کوچه خاکی میبود و پیرو باران آن روز گلی بود . چون این منظر بدید به فکر همی فرو برفت که چگونه می توان از باتلاق که معجونی از گل و آشغال می نماید، گذشتن . بعد از کمی محاسبات این طور نتیجه گرفتن که از پیاده رو رفتن و کوچه را دور زدن . این بکرد و بعد از دقایقی به محل قبلی در طرف دیگر کوچه برسید . سه ، چهار قدمی از محل معنون x نگذشته ، که پای بی هوا داخل باغچه ی تازه تعبیه شده اندر پیاده رو بگذاشت و پای افزارش گلی بشد و غرلند فراوان و فوحش و دشنامی که ندانم زیر لب نثار که می کرد . کلینیکس سوم را بیرون بیاورد و آن را تمیز بکرد حلاصه با احتیاط فراوانی به سر خیابان همی رسید و بعد اندی پیکان قراضه ای با چشمک های پیاپی وی را بدی و فلانی روی بگردانید و با خود همی گفت : "من با این به آن دانشجای روم ؟!" باری چون بدین متوالی بگذشت و پیگان های معدد گوناگون جلوی پای او ترمز بزدند و فلانی سوار مشد، تصمیم ساخت پیاده گز کند . القضی این بار پرایدی نوک مدادی با بوق های متعدد او را همی بخواند . با دیدن این صحنه به قدری خوش بگردید که گویا او را به الگانس خوانند . راننده باطرق مختلف توانست ایم مرکب چموش را نگه داشتن به چندید فرسخ جلوتر . فلانی دوان دوان که مبادا این فرصت گران مایه از دست رفتن ؛ که اگر به آتن رفتندی و با این رغبت و سرعت دویدندی ، در ماراتن همی اول بشد . اما غافل از این آسفالت خیس . چون بر نشست لکه های آب گل شلوار و کفش خود بدید و به چهارمین دفعه کینیکس بیرون بیاورد و به تمیز کردن همی مشغول که راننده بعد از کم فرمودن " دیس دیس " آن گرم مرکب چنین بگفت : داداش دست از او کمر بند رد کن کخ مو حال و حوصله درد سر ندارم و بعد هم شروع بکرد به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان و فک رانیدن در آن خودرو در حال رانش . ولی فلانی راحت کمر را بچسباند به صندلی و اندر اعماق افکارش فرو برفت و این کلاس و آن استاد و این هی (he) و آن شی (she) و چه و چه و ... فقط سر را گاهی بالا پایین بردندی که آری ! تا به مقصد برسیدند . چند قدمی داخل 47 همی نرفته بود که پایش داخل یکی ار حفره های این خیابان صافی گونه برفت و سکندری بخورد و بو سه به زمین بزد و آن شلوار لی ترک خوش رنگ چندین تومانی وی ندانم که به چه گیرید و چه شد که زبانش از زانوی وی بیرون بزد . این بار دیگر کلینیکس چاره ساز نبود و فلانی بماند چه بکند و چه نکند فی الفور تاکسی او را ندیده ، سوار بر یکی از همان خودرو های ملی زهوار در رفته بشد و به خانه رجعت همی بکرد . تنها چیزی که در راه فکر وی را مشغول می کرد آن عطسه ای بود که قبل از خروج از خانه همی بزد و وی بدان توجهی نکرد . مسعود خداداد زاده بعد از زنگ شیمی معلممون (خانم ابداني) رفع اشكال مي كرد.طبق معمول بچه مثبتا دور ميز به پاچه خواري مشغول بودن
نوشته شده توسط نگار اگه با داداشتون دعواتون شد بهش فوحش دادین بچه هامون کم نذاشتن همه رو با نمره فیزیکشون شرمنده کردن نگار نبود مدرسه به بچه ها گفتم بچه ها بریم خونه زنگ بزنیم به نگار بگیم افتاده مکالمه رو داشته باشین نگار: الو مامانم : الو سلام نگار جان نگار : سلام ( انیس داره جیغ میزنه مامان نگو مامانم : زهر مار نگار: بله؟ مامانم: هیچی نگار جان با انیسم نگار : بله بله بفر مایین بقیشم به شما هیچ ربطی نداره ...... فردا که رفتم مدرسه دیدم همه ی بچه ها دلشون سوخته به حالش بهش گفته بودن سر کاری فقط من اسکول شدم هزار ماشالا توانایی های بچه هامون خیلی بالا رفته تو کلاس دو تا صندلی در میون می شینیم تو چشم معلم نگا می کنیم در حد تیم ملی تقلب می کنیم که یه سوال آسون رو شیش هفت نفر جفت هم غلط می نویسیم کلا بچه ها اگه دیدین مراقب فهمید دارین تقلب می کنین یه بیگ اسمایل بزنین یه روز معلم نداشتیم رفتیم از دفتر ضبط رو دزدیدیم خانوم خلوصی (حسابان) : خانوما توجه داشته باشین که باید امروز تمام تمرینامونو پوشش بدیم . بچه ها فقط مواظب باشین خطتونو گم نکنین خانم محمد خانی/مامانم (هندسه) : هر کی می خواد قدم بزنه بره بیرون خانم حسینی (جبر) : شما می دونین مشکلتون چیه از پایه خرابین خانم رحمانی (فیزیک) : چی خبره ؟ نچ نچ نچ نچ نچ خانم پهلوان پور (فیزیک) : بچه ها مواظب باشین بیستتون هشت نشه خانم عطاریان (بینش) : نیلوفر کلاسم یاس خوش بوی کلاسم سبد سبد گل های مریم تقدیم تو باد خانم خیر آبادی (بینش) : شیبانی خانم جلالی (عربی) : شیبانی خانم اکاتی (تاریخ) : شیبانی بقیش هم همینه ........ زنگ تفریح اومدیم تو حیاط دیدیم ساندویچ آوردن همه به ناهید پول دادیم برامون بخره رفت کنار بوفه دید همه بچه حمله کردن ساندویچ بخرن یه کم نگاه کرد عینکشو درست کرد بدون شرح ......... (همه می دونن) یه روز یه نکته ظریف یادم رفت از تئاترمون تعریف کنم ها یه چیز دیگه فک کنین سالن ساکت همه تو بحر تئاتر هر دفعه که یه قسمت تموم می شد ما پرده رو می کشیدیم بچه های پشت صحنه مثلا می خاستن سریع صحنه رو عوض کنن میدوییدن صدای اسب از پشت پرده میومد تازه زمینم که لیز هی تاپ و تاپ می خوردن زمین شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه)
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين بادکنک بچه ها رو بترکونين مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين دیدی از رو نشت رد شدم (بچه ها اینو دزدیدم پسرها: تو مدرسه ما بعد امتحان عمرن اگه نمره ی بقلیتو بتونی بفهمی حالا يه سال بعد تابستون 85 . چه سوژه ا ي داشتم من امسال
اوشت اسکول بازي در شهر تواتوبوس از پژوهش سرا بگم چه پژوهشي کرديم منو سميرا چه بحثاي علمي مي کردم من آخرشم خودم مي دونم منو سميرا هم که فعال يه روز رفتيم جلسه فيزيک تو پژوهش سرا بعد مجيدآماده و آرش اشرفيان و حسين جعفر زاده بعدش خر بيار باقالي بار کن کارمون در اومد اوووووووووووووه تولد خانم ..... (کيسه استفراغ بيارين حالا نشريه رو بيخي يادم مياد حالم بد ميشه بي عرضه ها يه دونه هم نتونستن چاپ کنن. يني تابستون پارسال به اسکول بازي در پژوهش سرا تموم شد |