X
تبلیغات
Anti Boy

خاطراتمون

سمیرامونم ماشالا هنرمند از آب درومد هنرمندیش به کنار ملق زدنش تو خیابون به کنار خیلی حیف شد باز دیر رسیدم از اتوبوس جا موندم اون صحنه که ملق زد نبودم ولی خوب چون قوه استدلالم خوبه بر اساس استدلال استنتاجی نوع راه رفتن سمیرا نظریه می دم  1. یکی از پشت سمیرا رو هل داده که این فرضیه رد شد گفتن به غیر از سمیرا کسی تو اتوبوس نبوده که کارمون خیلی سخت شد آخه من موندم این بشر.....2. سمیرا اتوبوسو پرت کرده 3 . اتوبوس سمیرا رو پرت کرده  4.سمیرا به اتوبوس زیر پایی زده 5. اتوبووس به سمیرا زیر پایی زده  5. کسیو دیده خواسته خودی نشون بده از پله اول جهیده که با موفقیت فرود نیومده ...........

خلاصه پاش شکست بپا پات نخوره به در ه ه ه

 

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1387ساعت 11:40 نويسنده انیس |

بالاخره ما هم پیشی شدیم یه براتیان هسته و یه گراف هسته یا نیسته ؟ یه مامان بزرگو یه عید و یه معادله سیاله و یه بتمن براتیان و یه مهرداد ولی این مثال دوم من حتما امسال تو کنکور میاد قرقره متحرک سنجش دابلیوووووو توصیه می شه چهللو پنجت منبع ... فهمیدی ؟ نفهمیدی ؟ خنگ می دونی به این سوال رسیدی باید چی کار کنی؟ رد شو اصلا فک نکن به سوال نگا کن تا سوالم بهت نگا کنه چشمک نزنین این وسط که معصیت داره 01حل کردی حل کن حل کن  در لظظه اثر تاثیر دما موثر تر است پیام نور هیشکی از این کلاس سالم بیرون نمی ره ...........

زور نزنین فقط بکس کلاس خودمون (اونم شک دارم) می فهن

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 19:8 نويسنده انیس |

ما هم گفتیم بیایم خودمونو تست کنیم بریم کنکور آزاد بدیم گفته بودن یه روز قبل بیاین محل رو شناسایی کنین آقا مارو جو گرفت با یکی از دانشجوای فلک زده دانشگاه آزاد اسلامی رفتیم شناسایی کنیم روز کنکور با بابام رفتم کنکور بدم وسط راه یادم افتاد سوزن ته گرد ور نداشتم برگشتیم خونه سوزن ته گرد پیدا نکردم یادم افتاد یه روز کخم گرفت یه سوزن ته گرد کردم لای پنجره به هزار بدبختی اینو درآوردم هیچی دیگه راه افتادیم رفتیم اوه اوه چه خبر بود منم که از این قاسم آباد کوفتی در نیومدم دبستان که هیچی راهنمایی نمونه دولتی قبول شدیم قاسم آباد حداقل آزمونشم یه جا دیگه نیفتادم دبیرستان نمونه قبول شدم باز قاسم آباد پیش دانشگاهی هم که همچنان در قاسم آباد به سر می برم کنکور آزادم افتادم قاسم آباد آخرشم دانشگاه قبول می شم قاسم آباد یه بهشت زهرا هم بزنین تو این قاسم آباد خیال منو راحت کنین دیگه رفتیم دیدیم این جایی که ما شناسایی کردیم با اون اهل فن حوزه ی برادرانه منم که برگه محل حوزه رو ور نداشتم همراه هم که طبق معمول همرامون نبود پیاده شدم از بچه ها بگیرم دست هر کی رو نگاه کردم فقط کارت ورود به جلسه داشت با یه زنبیل خوراکی دست یه پسره کاغذو دیدم خوشحال رفتم ازش محترمانه گرفتم اونم از من گیج تر برگه رو داد بهم تازه با کلی بخشندگی و ... اینا گفت مال خودت منم خوشحال داشتم دنبال جام می گشتم دیدم بالاش نوشته حوزه برادران هیچی دیگه بالاخره رفتیم نشستیم سر جامون یکی از پشت زد بهم بلیا شیما جان بودن کنکورم افتادم با شیما که به من پیشنهاد تقلب و اینا داد که من دست رد زدم خواهش می کنم شیما کنکوره کنترل کن البته چون ترک عادت موجب مرض است ما هم که طرفدار جسم سالم و... گفتیم مریض نشیم بهتره

اینهمه پول دادم رفتم کنکور بدم که یک شکمی از عزا درارم هر چی به مامانم پیشنهاد دادم برام یک شکلات بخره شاید دلمون ضعف کنه شدیدا رد کرد ما هم یه دبه آب ورداشتین که اونم تو اون بحبحه تو ماشین گذاشتیم سوزن ته گردو همچنان تو دستم نگه داشته بودم خیلی هم مواظب بودم که به کسی نخوره وقتی اومدم کارتمو به مقنعم وصل کنم به طرز مشکوکی ناپدید شد آخرش از بچه ها گرفتم سر جلسه هم که همش منتظر اون کیک بودم که قرار بود بهمون بدن آخرش با جعبه کیک اومدن تو اتاق منم که اولا نشسته بودم خوشحال از آخر شروع کردن به کیک دادن رسید به من کیک گذاشت رو میزم بعد سریع برداشت گذاشت رو میز جلویی خیلی نامردن خیلی نامردین خیلی ... خیلی ...  بعد کنکور عین بدبختا رفتم تو یخچال مامان بزرگم هر چی گیرم اومد خوردم که فردا روز عقده ای نشم

اینارم گفتم که یه چیزی گفته باشم بعد سالی ماهی              

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:1 نويسنده انیس |

چه می کنن بکس آرمینه ! اعصاب که برا رئیس حوزه نذاشتیم وقتی امتحان می خواست شروع بشه به زور کتابو از دستشون می کشیدن می بردن سالن منم که عموما دیر می رسیدم درو می بستن می گفتن راتون نمی دیم بعد چند دقیقه درو باز می کردن می گفتن این دفه بخشیدیم ولی دیگه راتون نمی دیم باز امتحان بدی همین آش و همین کاسه

وقتی هم که امتحان تموم می شد به زور برگه از زیر دستمون می کشیدن خلاصه که امتحانای آخر مرقبا گریه می کردن بچه مون رو گازه شوهرمون دیر بریم طلاقمون می ده ما دلمون به رحم میومد برگه مونو می دادیم (آرزو بر جوانان عیب نیست دیگه گیر ندین...)

ولی خدایی صندلیامونو خیلی باحال چیده بودن دمشون گرم ردیف آخر سالن اجتماعات ما هم که همه پیش هم بودیم اوه اوه شیما هم که کنار من دیگه هیچی دهن همه رو سرویس کردیم نشد ما یه امتحان بدیم تذکر آخر رو به ما ندن که از امتحانای بعدی محروم شیم  شیما جان برای امتحان هندسه که گل کاشتن ردیف کرده برا من: انیس سوال 5 و 6و 7 و 8 رو بگو! امتحان هندسه دیگه ما خیلی پیشرفته بودیم سوالو سر امتحان براش توضیح می دادم تازه براش سوالم پیش میومد ایندفه مراقبه نیومد بگه برگه تونو می گیرم گفت بچه ها یکم آروم تر بقیه دارن امتحان میدن منم اون جلو جوابو فهمیدم جواب آخر 2 می شه نه ؟ انیس : آره آره دیگه از مراقبا کاری ساخته نبود مدیرو رئیس حوزه اومدن شخصا بهمون تذکر دادن ولی خوب داشتیم پیش می رفتیم کم کم رئیس ناحیه و رئیس آموزش پرورشو رئیس جمهور میومدن خانوما خواهش می کنم تقلب نکنین

هر سال که ثبت نام می کنن 12 قطعه عکس می گیرن از ما نمی دونم اینارو چی کار می کنن کارت امتحان نهایی برا من عکس دوران مبهم راهنمایی نمی دونم از کجا آوردن زدن منم نه که فتوژنیکم کارتمو چپه می زدم به مقنعم این مراقبه هم هر دفه بی تربیت میومد کارتمو می چرخوند به عکس نگاه می کرد بعد به من نگاه می کرد می خندید به جون جعفر اگه بچه ها جلو نمی گرفتن .... بازم هیچ غلطی نمی کردم

هیچی دیگه آخرشم که گند زدیم

 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:54 نويسنده انیس |

بچه ها قول می دم اگه بانک شمش طلا بردم یه مودم بخرم براتون مطلب آپ کنم

آخه عیدی هامم با مامان بزرگم بردم موسسه قوامین هیچی در بساط ندارم

اگه خواستین پذیرای کمک هاتونم هستم

بچه ها همکاری کنین درس بسه یه کم هنرنمایی هم خوبه

راستی به برو بکسمون وبلاگم واگذار می شه بیاین تو مدرسه بهم بگین  

 

+ تاريخ سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:24 نويسنده انیس |

داشتیم تو سالن طبقه دوم میزدیم می رقصیدیم که ناظما ریختن ما هم عین شتر فرار کردیم طبقه سوم که سر کرده ی شترا دوست عزیزمون وجیهه که داشت پله ها رو دو تا یکی می رفت بالا خورد به نسیم. بیچاره چند تا دور دور خودش زد افتاد زمین 15، 16 نفرم افتادن روش خیلی منظره قشنگی بود در عرض 5 ثانیه همشون تارو مار شدن باید نسیمو میدی بعد 5 ثانیه که سرو ته شده ما هم که ذاتا نامرد همه فرار کردیم تنهایی بلند شد کمرشو گرفت چند تا لنگ زد رفت تو کلاسش زنگ بعد که تو دست شویی دیدیمش بهش گفتم تو نمردی گفت دیدی عین ... (به قول داداشمون <بوق> ولی چون تقلید نشه ما شعر می خونیم لا لا لا لا لا لا ) ریختن روم گفتم آره خودمون بودیم این نسیمه ااا شما بودین

 

این منم که وجدان درد گرفتم آخه از اسم وجیهه سوء استفاده کردم من فقط دیدم وجیهه به طرز مشکوکی متواری شد ولی شما منتظر هنر نمایی های بعدی وجیهه باشین

چند وقته اصلا دماغو دلشو ندارم البته دماغرو که دارم اونم از اون خوشگلاش ولی تو دلم خالی شده (.) تو پرانتز قلب منه که ......

ولی بدون نمی ری هیچ وقت از یادم چون زندست روزای بودن با هم آره اونا همه واسه من خاطرست فقط خالیه رو دیوارم قاب عکس

من دلم واسه ی تو تنگ می شه تو هر روز دلت مثه سنگ می شه می خوام بشنوم صداتو خوب من صدات می ره تو وجود آروم من

دلمو شکستی مثله شیشه خدافظ عزیزم واسه همیشه

اینم یه شعر خوشگل فقط یه شعره فقط فقط یه شعره اگه اشتبا نوشتم دیگه همینه که هست

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:27 نويسنده انیس |

امتحان فیزیک داشتیم که سالن اجتماعات پر بود رفتیم تو صلف که مثلا جدا بشینیم تقلب نکنیم . یکی نیست به این معلما بگه چرا اینقدر تلاش می کنین فقط کار مارو سخت تر می کنین میزان تلفات هم بالا می ره . وجیهه هم کارش سخت شده بود داشت یه چیزایی جاسازی می کرد مجبور بود نیمکت های صلف رو قبل از رسیدن معلم جابجا کنه که بوق بوق کنان داشت یه نیمکت رو هل می داد که یه دختره (ما که نمی دونیم کیه فقط می گم عینکی بود کلاس عطار ردیف چهارم صندلی دوم تو که نفهمیدی که کیه نه ؟ قول بده اگه فهمیدی بهش نری بگی که ما می دونیم اخه می دونی که ما نمی دونیم کیه باشه ؟ ) ها داشتم می گفتم دختره با سرعت 60 تا داشت می دویید که تخته پاکن رو به کلاس برسونه که به نیمکت خورد . گاو بود تا حالا مرده بود آخه موقعی که داشت می دویید عینکش بالا پایین می رفت نمی تونست خوب ببینه ینی یکی در میون قدماش جلوشون می دید چی می شه . حالا افتاده داره می میره میگه کو تخته پاکن اینو یکی ببره سر کلاس . دبیره اومده می گه زنده ای کی زد بهت؟ می گه نمی دونم داشتم می دوییدم یهو افتادم زمین

حالا وجیهه وجدان درد گرفته نشسته رو صندلی آب قند براش بردیم میگه من بودم من زدم گاو بود تا حالا مرده بود این کیه بابا می خواست بره خودشو معرفی کنه که دبیر با برگه ها اومد ....... ما هم که اصلا تقلب نکردیم

منتظر هنرنمایی های بعدی وجیهه باشین ...
+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 19:10 نويسنده انیس |

 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 14:34 نويسنده انیس |

مرا با تو خیالی نیست اکنون                  تو را با من خیالاتی ست اکنون

از آنچه تو بدان خوشحال هستی                  منم ناراحت این حالت شادی

سفر با عشق معنا یابد آری                      تویی با من کمال آشنایی آری

کنون سیر است از عشق نگفتن                به پا افتادن و از دل نگفتن

به رهبردار عشقم گفته بودم                     از این عشق مستم و افتاده بودم

سر از کوی دلبر ببر ره ز دور                      سر از شادمانی ببر با ساتور

من از روی مستی ندانسته ام                   که از دوستان وفا نا جسته ام

سرت را ز مستی بکوب بر زمین                 که هست هیچ آیا عشقی جز این

گهی شود امید گهی رنج و آز                   دگر باره زنه بود بساز آلالیا

ای انیس دل کجا رفته شرف                     شرف گر نداری کمی عقل داشته باش

در از حجله ی یار بگذشت کنون                 بگفتا تا به کی من یا کنون

در این محفل می خانه ام                         من سر به سر دردانه ام

بگذشتم از عشق تو                               دیوانه ام در راه تو

ای عشق به کجا چنین شتابان                 گون از نسیم شتابان

سمن از کنار گل رفت                                       تو ای شیرین به کجا برفت

سر عشق می کشیم رنج                        من نیابم چیزی جز این گنج 

یه حرف از مادر عروس:

آفتاب مهرت سوزان است                        ای یار چرا سوزان است

بی وفایی بی وفایی حافظا

آخر تو تا کی بروی ای یار                         مگو با من که می روی ای یار

می روم ز یاد تو ای یار زیبا                        چه کنم کنون از چهره ی زیبای تو ای یار آلالا انیسا          

 

 

این شعر رو سال اول دبیرستان من و آلاله سر کلاس ادبیات سرودیم .

برای کمک های نقدی و غیر نقدی به قول داداشمون می تونین به کلاس های خیام و خوارزمی و خمیرکبیر مراجعه کنید . همواره نیازمند یاری سبزتان هستیم . ما خوب میشیم .

+ تاريخ سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 19:8 نويسنده انیس |

 

دخترها

1-توی ماهيتابه روغن ميريزن
2-اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
-
3-تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توی ماهيتابه ميريزن
4-چند دقيقه بعد نيمروی آماده رو نوش جان ميكنن

پسرها

1-توی كابينتهای بالايی آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
2-توی كابينتهای پايينی دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
3-ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن
4-توی ماهيتابه روغن ميريزن
5-توی يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
6-يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
7-چند تا فحش ميدن
8-دنبال كبريت ميگردن
9-با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوی سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوی ترشی ميداد!)
10-ماهيتابه رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعی ميريزن
11-تخم مرغی كه از روی كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
12-چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
13-ميرن سراغ بقالی سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
14-تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
15-روغن سوخته رو ميريزن توی سطل و دوباره روغن توی ماهيتابه ميريزن
16-تخم مرغها رو ميشكنن و توی ماهيتابه ميريزن
17-دنبال نمكدون ميگردن
18-نمكدون خالی رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
19-دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
20-نمكدون رو پر از نمك ميكنن
21-صدای گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
22-نمكدون رو روی ميز ميذارن و محو تماشای فوتبال ميشن
23-بوی سوختگی رو استشمام ميكنن و ميدون توی آشپزخونه
24-چند تا فحش ميدن و تخم مرغهای سوخته رو توی سطل ميريزن
25-توی ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
26-با چنگال فلزی تخم مرغها رو هم ميزنن
27-صدای گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوی تلويزيون
28-سريع برميگردن توی آشپزخونه
29-تخم مرغهايی كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توی سطل ميريزن
30-ماهيتابه رو ميندازن توی سينك
31-دنبال ظرفهای مسی ميگردن
32-قابلمهء مسی رو روی اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
33-چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
34-ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
35-چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
36-ياد غذا ميفتن و ميدون توی آشپزخونه
37-روی باقيماندهء تخم مرغی كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
38-چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
39-نمكدون شكسته رو توی سطل ميندازن
40-قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
41-چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
42-با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
43-پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
44-نيمروی آماده رو جلوی تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن

(منم دارم حال کردی ؟ )

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 18:16 نويسنده انیس |

امان از دست این معلما و فشار درسا و عشق مبهم کریستین اگه درست یادم باشه مریم که اومد این مدرسه سالم بود دیروز که می خواست از کلاس بره بیرون اول رفت از معلم اجازه گرفت بعد در زد رفت بیرون

نه اینم مثل من بچه مودبی آخه من اگه 20 بارم پشت خطی بیاد هر دفعه سلام احوال پرسی می کنم اینم هر وقت بخواد از در رد بشه اول در می زنه

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 16:43 نويسنده انیس |

     کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

                          ولی آهسته می گویم

                            خدایا بی اثر باشد

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 12:33 نويسنده انیس |

و فلانی دانش آموز بود. قصد مکتب بکرد واز رختخواب گرم و نرمش جدا بشد و بدن کش بیاورد و به "آنجای" برفت و بعد از مدت مدیدی دل از آنجا بکند و بیامد اندرونی و چون سرو وضع خود بدید به گرمابه همی شد .

صاف و صوف و سفید بیرون جهید، ساعت بدید و رمید و خیلی زود البسه بپوشید و کلی ژل و مل به موهای خود مالید و آن یک ذره موی دلبری را پیرایید و عطر و ادکلن به خود افشانید و از خانه بیرون پرید .

به همی نرسیده بود که عطسه ی بلندی بزد و به کلینیکس همی محتاج بشد و لک و لوچه خود پاک بکرد تا دومی بیاید ولی واقع نشد . در باز بکرد و پای از دهان همی بیرون ننهاده بود که دو گربه میو کنان از جلو وی چنان بگریختند که زهره وی بترکاندند و شک همی به وی وارد آوردند . کله وی محکم به در بخورد و کیف به زمین بیانداخت . سر را محکم بمالید و دور و ور بر بپایید و خیلی طبیعی در ببست و کلینیکس دوم را بیرون بیاورد و کیف تمیز بکرد .

کوچه خاکی میبود و پیرو باران آن روز گلی بود . چون این منظر بدید به فکر همی فرو برفت که چگونه می توان از باتلاق که معجونی از گل و آشغال می نماید، گذشتن . بعد از کمی محاسبات این طور نتیجه گرفتن که از پیاده رو رفتن و کوچه را دور زدن . این بکرد و بعد از دقایقی به محل قبلی در طرف دیگر کوچه برسید . سه ، چهار قدمی از محل معنون x نگذشته ، که پای بی هوا داخل باغچه ی تازه تعبیه شده اندر پیاده رو بگذاشت و پای افزارش گلی بشد و غرلند فراوان و فوحش و دشنامی که ندانم زیر لب نثار که می کرد . کلینیکس سوم را بیرون بیاورد و آن را تمیز بکرد حلاصه با احتیاط فراوانی به سر خیابان همی رسید و بعد اندی پیکان قراضه ای با چشمک های پیاپی وی را بدی و فلانی روی بگردانید و با خود همی گفت : "من با این به آن دانشجای روم ؟!" باری چون بدین متوالی بگذشت و پیگان های معدد گوناگون جلوی پای او ترمز بزدند و فلانی سوار مشد، تصمیم ساخت پیاده گز کند . القضی این بار پرایدی نوک مدادی با بوق های متعدد او را همی بخواند . با دیدن این صحنه به قدری خوش بگردید که گویا او را به الگانس خوانند . راننده باطرق مختلف توانست ایم مرکب چموش را نگه داشتن به چندید فرسخ جلوتر . فلانی دوان دوان که مبادا این فرصت گران مایه از دست رفتن ؛ که اگر به آتن رفتندی و با این رغبت و سرعت دویدندی ، در ماراتن همی اول بشد . اما غافل از این آسفالت خیس . چون بر نشست لکه های آب گل شلوار و کفش خود بدید و به چهارمین دفعه کینیکس بیرون بیاورد و به تمیز کردن همی مشغول که راننده بعد از کم فرمودن " دیس دیس " آن گرم مرکب چنین بگفت : داداش دست از او کمر بند رد کن کخ مو حال و حوصله درد سر ندارم و بعد هم شروع بکرد به بد و بیراه گفتن به زمین و زمان و فک رانیدن در آن خودرو در حال رانش . ولی فلانی راحت کمر را بچسباند به صندلی و اندر اعماق افکارش فرو برفت و این کلاس و آن استاد و این هی (he) و آن شی (she) و چه و چه و ...

فقط سر را گاهی بالا پایین بردندی که آری ! تا به مقصد برسیدند .

چند قدمی داخل 47 همی نرفته بود که پایش داخل یکی ار حفره های این خیابان صافی گونه برفت و سکندری بخورد و بو سه به زمین بزد و آن شلوار لی ترک خوش رنگ چندین تومانی وی ندانم که به چه گیرید و چه شد که زبانش از زانوی وی بیرون بزد . این بار دیگر کلینیکس چاره ساز نبود و فلانی بماند چه بکند و چه نکند فی الفور تاکسی او را ندیده ، سوار بر یکی از همان خودرو های ملی زهوار در رفته بشد و به خانه رجعت همی بکرد . تنها چیزی که در راه فکر وی را مشغول می کرد آن عطسه ای بود که قبل از خروج از خانه همی بزد و وی بدان توجهی نکرد . 

                                                                      مسعود خداداد زاده

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:8 نويسنده انیس |

بعد از زنگ شیمی معلممون (خانم ابداني) رفع اشكال مي كرد.طبق معمول بچه مثبتا دور ميز به پاچه خواري مشغول بودن.وجيهه ام كه اونروز جو شيمي و عشق ابداني گرفته بودش رفت تو جمع بچه +ها. فقط يك لحظه خانم ابداني از جاش بلند شد،همينم برا وجيهه كافي بود كه هنرشو نشون بده.صندلي رو كشيد كنار كه محضه love تركوندن كناره خانم واسته.خانم ابدانيم درست سر جاي اولش فرود اومد.جاتون خالي با .......... خورد زمين.كلاس منفجر شد.خانم ابداني تا دو ساعت stand by بود.اشك تو چشاش جمع شده بود طفلك.چه می کنه وجیهه.......

نوشته شده توسط نگار

+ تاريخ شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:1 نويسنده انیس |

اگه با داداشتون دعواتون شد بهش فوحش دادین اونم خبر رسانی کرد مامانتون دعواتون کرد بگین من فقط گفتم داور دقت کن اشتبا شد داداش دقت کن داداش دقت کن اگه گفت فقط همین بگین رو کلمه دقتش بیشتر تاکید کردم گفتم  داداش بیشتر دقت کن

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:56 نويسنده انیس |

بچه هامون کم نذاشتن همه رو با نمره فیزیکشون شرمنده کردن

نگار نبود مدرسه به بچه ها گفتم بچه ها بریم خونه زنگ بزنیم به نگار بگیم افتاده ماشالا اینا هم که دست بازیگرا رو از پشت بستن من شب بهش زنگ زدم گفت بچه ها زنگ زدن گفتن افتادی یک داستانایی براش تعریف کردن که خودمم باورم شد بابام پرسید چی شده گفتم کلی خندیدیم مامانم گفت تو غلط می کنی دختر مردمو سکته می دی . پاشد زنگ زد به نگار.

مکالمه رو داشته باشین

نگار: الو

مامانم : الو سلام نگار جان

نگار : سلام

( انیس داره جیغ میزنه مامان نگو )

مامانم : زهر مار

نگار: بله؟

مامانم: هیچی نگار جان با انیسم

نگار : بله بله بفر مایین

بقیشم به شما هیچ ربطی نداره ......

فردا که رفتم مدرسه دیدم همه ی بچه ها دلشون سوخته به حالش بهش گفته بودن سر کاری فقط من اسکول شدم

 

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:54 نويسنده انیس |

هزار ماشالا توانایی های بچه هامون خیلی بالا رفته تو کلاس دو تا صندلی در میون می شینیم تو چشم معلم نگا می کنیم در حد تیم ملی تقلب می کنیم که یه سوال آسون رو شیش هفت نفر جفت هم غلط می نویسیم آخه انسان اعتماد به نفس تو که یاد نداری چرا می رسونی؟ وجیهه و پروانه رو هم گرفتن آخرش آش مالی کردن به خیر گذشت

کلا بچه ها اگه دیدین مراقب فهمید دارین تقلب می کنین یه بیگ اسمایل بزنین بهش نگاه کنین تند تند پلک بزنین (لبخند یادتون نره) با خودکارتون بازی کنین عشوه بیاین اگه دیدین فایده نداره داره میاد جلو بزنین به اون در هی هو کی گفته؟ مو گفتم؟ مو کیوم؟ اینجا کجاست؟

 

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:51 نويسنده انیس |

یه روز معلم نداشتیم رفتیم از دفتر ضبط رو دزدیدیم توش یه نوار نوحه بود با بچه ها شعر خوندیم ضبط کردیم بچه ها هم که چند ساله با همیم همه ماشالا راه افتادن همه ضرب یاد گرفتن رقصم که رو شاخشونه شروع کردن به ضرب زدن و رقصیدن یه کاست پر کردیم کلی حال دبرنی حالا آماده ی ورود به بازاره 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:49 نويسنده انیس |

خانوم خلوصی (حسابان) : خانوما توجه داشته باشین که باید امروز تمام تمرینامونو پوشش بدیم . بچه ها فقط مواظب باشین خطتونو گم نکنین

خانم محمد خانی/مامانم (هندسه) : هر کی می خواد قدم بزنه بره بیرون

خانم حسینی (جبر) : شما می دونین مشکلتون چیه از پایه خرابین

خانم رحمانی (فیزیک) : چی خبره ؟ نچ نچ نچ نچ نچ

خانم پهلوان پور (فیزیک) : بچه ها مواظب باشین بیستتون هشت نشه

خانم عطاریان (بینش) : نیلوفر کلاسم یاس خوش بوی کلاسم سبد سبد گل های مریم تقدیم تو باد

خانم خیر آبادی (بینش) : شیبانی

خانم جلالی (عربی) : شیبانی

خانم اکاتی (تاریخ) : شیبانی

بقیش هم همینه ........

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:43 نويسنده انیس |

زنگ تفریح اومدیم تو حیاط دیدیم ساندویچ آوردن همه به ناهید پول دادیم برامون بخره رفت کنار بوفه دید همه بچه حمله کردن ساندویچ بخرن یه کم نگاه کرد عینکشو درست کرد باز به بچه ها نگاه کرد عینکشو درآورد تمیز کرد زد به چشمش باز به بچه ها نگاه کرد بچه ها که از جلو صف ( صف ) میومدن دکمه که براشون نمونده بود مقنعه شون که از سرشون در اومده بود موهاهوش تو هوا پاچه ها خاکی (قبلا داشتن فوتبال بازی می کردن) کفشاشونم که از سر ساختمون اومده بود (صد رحمت به گارگرای ساختمون) تازه بعضیا یه دسته مو هم تودستشون بود می گفتی این چیه می گفتن ماله اون دختره بی شعوره می خواس جا بزنه آخرشم جلو نرفت گفتم برو بابا تو اینکاره نیستی خودم رفتم جلو وسط بچه ها دیدم یه بوکله زده بیرون نگو مینا (از دخترای باحال مدرسمون کلا آه آه آه آه) وسط بچه ها داره له می شه مینا که خوبه بچه های مدرسمون زیادی بلندن.  یه هو یه چیزی ترکید دختره بیچاره با کلی تلاش یه چیپس خریده بود ار سر صف تا ته صف سالم نرسید ترکید منم زدم زیر خنده آخرش به زور خودمو کشیدم بیرون هیچی دیگه مژگان رفت جلو حالا به زور خریده بود از فشار بچه ها چسبیده بود به میله های بوفه هر کار می کرد نمی تونست بیاد بیرون (صد رحمت به حرم امام رضا)   

 

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:42 نويسنده انیس |

بدون شرح ......... (همه می دونن)

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:39 نويسنده انیس |

یه روز یکی از بچه ها یه چیزی می خواست (به تو چه کی چی کی )که به نگار گفت نگار گفت باشه من می رم از دفتر می گیرم مثل یه دختر خوب و مودب و با حجاب رفت جلو (نگار شیره). دفترم شلوغ با هم رفتیم به خانومه گفتیم گفت باشه دخترم تو برو بیرون من خودم میارم نگار : باشه خانوم  باز همون جا واستاد تو چشماش نگاه کرد باز خانومه گفت دخترم برو بیرون خودم میارم نگار : چشم خانوم باز واستاد بهش نگا کرد خانومه باز گفت برو بیرون ( تو زبون آدم حالیت نمی شه ؟) آخرش بهش گفتیم نگار جان گمشو بیرون کشیدیمش بیرون حالا بیرون اومده میگه چرا این جوری می کنین ؟ 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:38 نويسنده انیس |

یه نکته ظریف یادم رفت از تئاترمون تعریف کنم بعد اینکه از مسابقات برگشتیم همه بچه هارو جمع کردن تو سالن اجتماعات که برای اونا هم اجرا کنیم بنفشه تو نمایش نامه حوا نقش هاجر رو داشت سرایدار مدرسمونم که کف سالن رو تمیز کرده بود روغن زده بود لیز شده بود بنفشه بیچاره که دنبال سراب می گشت هر دفه که سر پیچ می رسید تاپ می خورد زمین همه بچه های پشت صحنه افتاده بودن رو زمین از خنده دلاشونو گرفته بودن بچه های مدسه هم که از همه جا بی خبر چقدر از بازیش خوششون اومده بود خدایی خیلی طبیعی شده بود من اگه جای بنفشه بودم گند می زدم به هر چی تئاتر

ها یه چیز دیگه فک کنین سالن ساکت همه تو بحر تئاتر هر دفعه که یه قسمت تموم می شد ما پرده رو می کشیدیم بچه های پشت صحنه مثلا می خاستن سریع صحنه رو عوض کنن میدوییدن صدای اسب از پشت پرده میومد تازه زمینم که لیز هی تاپ و تاپ می خوردن زمین همه پشت پرده هاااااا می زدیم زیر خنده یعنی بچه ها می گفتن اینا پشت پرده چی کار می کنن؟؟؟؟؟؟؟؟

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:36 نويسنده انیس |

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هر جا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد
 من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه
بچه ها مي گفتن اسمش مريمه
از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم
يك شنبه : امروز ساعت 9 به دانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و مي خنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چي بود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه
 مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواد دل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم
 دوشنبه : امروز به محض اينكه وارد دانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواست من كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منم از مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا هم ازدواج كنم
 سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگس نه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟
من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي من مي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستم هم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كه داشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟ من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجي هم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه
پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به نام احمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خواد كه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز صبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدم عجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هو از خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمي از من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اما عمرا باهاش ازدواج كنم
 راستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كه به نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدم
صبحانه را خوردم و اومدم
كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير
 راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:58 نويسنده انیس |

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه)
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه
۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
ورقهاي جزوه ء
۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين

دیدی از رو نشت رد شدم (بچه ها اینو دزدیدم)

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 13:30 نويسنده انیس |

پسرها:

۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲-کارت رو داخل دستگاه ميذارن.  
۳-کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستی رو وارد ميکنن.
۴-پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.

دخترها:

۱-با ماشين ميرن دم بانک.
۲-در آينه آرايششون رو چک ميکنن
۳- به خودشون عطر ميزنن.
۴-احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵-در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلی مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن.
۸- توی کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹-کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توی کيفشون.
۱۱-دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲-کارت رو وارد دستگاه ميکنن.
۱۳- توی کيفشون دنبال تيکه کاغذی که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.
۱۴-کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵- ۲دقيقه قسمت راهنمای دستگاه رو ميخونن
۱۶کنسل ميکنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸-کنسل ميکنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰-مبلغ درخواستی رو ميزنن.
۲۱-دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲-مبلغ بيشتری رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴-بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو برای شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸-آرايششون رو توی آينه عقب چک ميکنن.
۲۹-توی کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰-استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن. 
۳۳- دوباره برميگردن جلوی بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن.
۳۵-کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمی‌ذاری برای آدم)
۳۶-سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روی صندلی کنار راننده.
۳۸-آرايششون رو توی آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهی هم به موهاشون ميندازن.
۴۰-میندازن توی خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲-ميندازن توی خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴-ترمز دستی رو آزاد ميکنن (ميگم چرا انقدر يواش ميره)

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 12:50 نويسنده انیس |

تو مدرسه ما بعد امتحان عمرن اگه نمره ی بقلیتو بتونی بفهمی ولی من بهتون یاد میدم مثلا بعد امتحان که ازشون بپرسی امتحان چه جوری بود اگه گفت بد نبود یعنی نمرم  19.75  یا 20 می شم اگه گفت ای یعنی از 19.75 تا 19 میشم اگه گفت سخت بود 18 تا 19 میشه اگه گفت خیلی سخت بود 17.5 تا 18 اگه گفت افتضاح دادم نشست به گریه کردن یعنی 17 می شم حالا اگه از من بپرسی اگه گفتم توپ دادم حرف نداشت خیلی آسون بود یعنی نمی دونم 20 می شم یا نه اگه گفتم خوب بود ینی 17 تا 18 می شم اگه گفتم ای یعنی 17 تا 16 میشم اگه گفتم حالا یعنی زیر 16 می شم اگه گفتم افتضاح دادم یعنی زیر .... می شم

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:18 نويسنده انیس |

حالا يه سال بعد تابستون 85  . چه سوژه ا ي داشتم من امسال . محبوبه لنگش شکست هر روز مي رفتم خونشون . اينقدر چرت و پرت مي گفتيم که سر درد مي شديم اخرش ميومدم خونمون  ( يني قبل از اينکه بحثمون به گفتمان برسه ) هي حرف مي زديم به اين نتيجه ميرسيديم اينو قبلا 2 بار برام تريف کردي اين دفه دفه ي سومه لطفا خفه شو بعد که به اين نتيجه ميرسيديم آهنگ مي زاشتيم مي رقصيديم ( رقص که نه حرکات موزون در حد محلی ) اوه اوه يادم رفت تعريف کنم از خونه چه جوري جيم مي شدم برم خونه داييم . از اتاقم تا در حال مثله يه گربه ملوس مي خزيدم بعدش از در حال تا خونه داييم مثله خر جفتک ميزدم . حالا هر کي ميتونه بياد انيسو بگيره . بعد بابام زنگ ميزد تو آدم نمي شي................... ( اين قصه سر دراز دارد ) کاش يکم تنوع بده تو کارش مثلا اين دفه که رفتم  ( من که آدم بشو نيستم ) بگه دخترم برات ماکاراني پختم بيا ماکاراني بخور ........................      ( انيس رفت تو توهم يکي بياد اينو جم کنه )

+ تاريخ جمعه دهم آذر 1385ساعت 17:35 نويسنده انیس |

 

اوشت اسکول بازي در شهر تواتوبوس آخه آخه آخه ...... چي بگم به اين سميرا آبرو نذاشت برامون من که پياده شدم سميرا و وجيهه هم از خجالتشون با من پياده شدن (سماجت نکنين اصلا قابل به عرض نيست ) هه هه هه يه سوتي بيگزورگ سميرا به جاي اينکه چهارورزش پياده شه سيد رضي پياده شد جوکيه ها براي خودش چند بار هم تو راه خونشون تا مدرسه گم شده ( به کسي نگي ها باشه ؟ ) چند بارم براش توضيح دادم سميرا جان همين خيابون رو راست برو هر وقت سرت به ديوار خورد بعد بپيچ سمت راست زود تر نپيچي ها باشه ؟ بازم بچمون گوز پيچ می شه (البته قابل به عرضه که سمیرا شاگرد اول مدرسه معدل بیستمونه)

+ تاريخ جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 7:2 نويسنده انیس |

 از پژوهش سرا بگم چه پژوهشي کرديم منو سميرا يه تيکه چوب گرفته بوديم هر روز مي کشيديمش اين ور اون ور هر کي مي پرسيد چيه مي گفتيم پيشت نمي دوني اين چيه خيلي بي سوادي بابا اين ماشين آتوود حالا ماشين آتوود چيه ها ها چي چي گفتي صدا نمياد بوق بوق مشترک مورده نظر مرده به نظر ......

چه بحثاي علمي مي کردم من آخرشم خودم مي دونم

منو سميرا هم که فعال يه روز رفتيم جلسه فيزيک تو پژوهش سرا بعد مجيدآماده و آرش اشرفيان و حسين جعفر زاده بچه مثبتا اومدن گفتن مي خوايم يه نشريه فيزيک بزنيم چند تا از دخترا هم که قبول کردن منو سميرا هم که قبول کرديم بعد اوه اوه چه دمو دستگاهي راه انداختن ما فکر کرديم چه خبره اوشت فقط يه جلسه گذاشتيم که اسمه نشريه رو چي بزاريم آخرش شد پنجره 2 آخه اين دخترا چقدر بد بختن بي عرضه ها جيغ منو در آوردن اسم نشريه قبلي پسرا پنجره بود فکر کن چقدر ........ اه اه 

بعدش خر بيار باقالي بار کن کارمون در اومد تابستون يه روز مي رفتم کلاس زبان يه روز پژوهش سرا آماده و اشرفيان به نمايندگي از پسرا ميومدن متنا رو هماهنگ مي کردن فقط تيکه آخر کارمون باحال بود . جلسمون ( اوه اوه آب داغ بيارين گلوم گرفت ) داشتم مي گفتم ها جلسمون که تموم مي شد ما دخترا باز تو ايسگاه يه جلسه مي گرفتيم . شوژمون بيشتر..... بود خيلي گيج گوهه سر صبح که ميومد خواب از سرو ريختش مي باريد (حالا خودمم از اون کم نميارم). در اوج خواب پا مي شد ميومد پژوهش سرا معلوم نبود تو راه چند بار به در و ديوار مي خورد

اوووووووووووووه تولد خانم ..... (کيسه استفراغ بيارين) چون جميعت اينجا زندگي مي کنن بقيشو نمي گم

حالا نشريه رو بيخي يادم مياد حالم بد ميشه بي عرضه ها يه دونه هم نتونستن چاپ کنن. يني تابستون پارسال به اسکول بازي در پژوهش سرا تموم شد .

+ تاريخ جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 6:41 نويسنده انیس |

RSS